محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
336
اكسير اعظم ( فارسى )
بجوشد همچون جوشيدن شيره انگور باشد چون گرم شود از حال متغير گردد و بجوشد و اجزاى او از يكديگر جدا شود . و آنچه كف بود بر سر آيد و آنچه در وى باشد فرو نشيند و آنچه صافى و رسيده باشد در وسط بماند پس خون در بدن مردم همچنين بجوشد و از اخلاط بد متولد از غذاى اول مثل خون حيض و از فضول و اخلاط ديگر ابخرهء كه بعد ولادت در بدن مجتمع شود و با خون آميزد از آن جدا شود . و آنچه به سبب مائيت خون بجوشد همچون اشياى لطيف رطب رقيق باشد كه در تابستان به سبب گرمى هوا زود بجوشد و متعفن شود و مثال خون كودك همچون شيره خام است و مثال خون جوان همچون شيره پخته و رسيده . و چون خون كودك خام و رطوبتناك بود كم كودكى باشد كه از آفت آبله خلاص يابد و از اينجا معلوم گردد كه سبب آبلهء كودكان آن است كه خون كودكى از حال متغير شود و در جنبش و جوشش آيد تا خلط خام و فضله از آن جدا شود . و چون پخته گردد چاره نيست از آنكه رطوبت كودكى از آن جدا شود و خون او پخته و باقوام شود از بهر آنكه مزاج كودك گرم و تر باشد و ممكن نيست كه چيزى گرم و تر پخته و رسيده شود و از حالى بحالى بگردد بدون آنكه بجوشد زيرا كه كودكان بعضى شيرخواره باشند و بعضى بعهد شيرخوارگى نزديك باشند و هنوز فضول غذاى اول و رطوبت و رقت شير در بدن ايشان باشد با آنكه طعامها بسيار و آميخته و بىترتيب خورند و حركتها بىهنگام كنند و اين همه اسباب خامى رطوبت و رطوبتناكى خون در بدن باشد و كسانى كه از حد شيرخوارگى و نزديكى آن در گذشته باشند و نزديك شش هفت سالگى رسيده همچنان كه طبيعت واجب كند كه دندان بيفكند و ديگرى قويتر برآيد در اين سالها نيز واجب كند كه حال خون متغير گردد و خامى و رطوبت فضليه از وى جدا شود و پخته با قوام نيك گردد تا قوت او زياده شود و باليدن اندامهاى او محكم شود ليكن حال همگنان در خامى و رطوبتناكى خون يكسان نيست از بهر آنكه مزاجها مختلف است و تدبير طعام و شراب و حركت و سكونت بيعادت افتد و مزاج هوا هر موضعى به جانبى ديگر است بدين سبب بعضى را آبله زود برآيد و بعضى را ديرتر و بعضى را بيشتر اتفاق افتد مگر جوانى را كه بكودكى از آبله سلامت مانده باشد يا اگر برآمده باشد اندكى بوده باشد به قدر خامى رطوبت فزونى از خون او جدا نگشته باشد و خون او به قوام نرسيده باشد يا مزاج او گرم و تر باشد اندر جوانى باز برآيد و بسيار باشد كه مزاج كودك گرم و خشك بود پس در جوانى به سوى هواى ديگر رد يا تدبير طعام و شراب و حركت و سكون بر خلاف زمانهء كودكى گردد و بدان سبب مزاج او گرم و تر شود و اثر هوا پيدا گردد تا در جوانى آبله برآيد و مردم پير را آمله نباشد مگر اندر زمانهء و با كه بسيار مردمان را برآمده باشد و هواى بد و نفس بيماران نيز اندرون دل او رسد و روح او بگرداند و تباه كند و بتوسط شرائين و روح كه اندر آن است خون همه رگهاى تن همچنان تباه شود . خجندى و غيره مىگويند كه سبب جدرى يا امر طبيعى است يا غير طبيعى و هر يك از اين هر دو يا خاص به شخصى بود يا نه پس اين چهار قسم باشد : اول آنكه سببش امر طبيعى خاص به شخص باشد و اين مثل فضلهء رديهء مائيه باقى از غذاى طمثى است كه وقت حمل طبيعت زنان آن را از عروق جگر به سوى حرم دفع مىكند و غذاى جنين مىشود و جزوى از آن در بدن طفل مىماند و به تدريج مجتمع گشته زياده مىگردد تا هر زمان كه طبيعت مدبر بدن در آن استعداد مىيابد و مدوى بدان رسد در آن تصرف نموده گرم گرداند به جوش آورد و در آن هنگام اگر طبيعت در كمال قوتست تمام آنچه از آن جزو مجتمع گشته و به جوش آمده به اصلاح آورده جزو بدن گرداند و آنچه قابل تحليل و دفع باشد به طريق بحران به عرق و يا بول و يا براز دفع نمايد . و اگر همه مندفع نگردد قدرى از اجزاى لطيفهء لزجهء آن در بدن بماند و به طريق تبخير بخار نموده به سوى جلد و ظاهر بدن مندفع سازد و به جهت غلط از مسمامات بر نيايد و زير جلد افتد و عفونتى يافته جدرى پيدا شود و اكثر آن است كه با آن جزو مدد مىرسد و منضم مىگردد ماده فضول رديهء غليظهء حاصله از اغذيه و اشربهء مولد آنها خواه در مرضعه يا طفل در صغر سن يا در جوانى يا كهولت يا شيخوخت كه بدان سبب زيادتى در غلظت و ثوران و هيجان آن گردد از قبيل تغييرات حاصله از فضول اربعه سال خصوصا ربيع و خريف چنانچه مىگردانند آب انگور و آب ميوههاى تر را مانند شراب صافى لطيف نضيج هر يك به حسب قابليت ماده و نوع آن . دوم آنكه سبب آن امر طبيعى غير مختص به شخص باشد و اين مانند هواست كه متغير شود بتغير فضول جارى بر مجراى طبيعى مانند آنكه ربيع گرم گردد و برسد هواى گرم آن با بدان ممتليه از رطوبات منجمده در سردى زمستان پس آن گرمى آن را بسيلان يا حركت و غليان آرد و بدان به سبب اخلاط مستعد تعفن گردند و اين طبيعت را محتاج به احداث غليان و دفع مواد گرداند تا از اعضاى رئيسه شريفه و از باطن به ظاهر دور سازد چنانچه ذكر يافت و جدرى حادث گردد . سوم آنكه سبب او امر غير طبيعى خاص به شخص باشد و اين مانند استعمال اغذيهء حارهء رطبهء مؤلد فضول مائيهء حاره و اخلاط مختلف القوام در رقت و غلظ است به نحوى كه بعض اجزاى آن ارضى و بعض